محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1809

تاريخ الطبرى ( فارسي )

او راند كه ندانست چيست و ما نيز ندانستيم . فرستاده بازگشت و ديدم كه پارسيان سوى مداين مىدوند ، گفتم : « اى ابو مفزر به او چه گفتى ؟ » گفت : « به خدايى كه محمد را به حق فرستاده ندانستم چه بود ، جز اينكه خلسه اى داشتم و اميدوارم سخنانى بر زبانم رفته باشد كه نكو باشد . » مردم پياپى از او مىپرسيدند ، تا سخن به سعد رسيد و پيش ما آمد و گفت : « اى ابو مفزر چه گفتى به خدا كه آنها به فرار مىروند . » ابو مفزر همان سخنانى را كه با ما گفته بود با وى بگفت . سعد نداى جنگ داد و حمله آورد و منجنيقهاى ما به كار افتاد اما هيچكس از شهر نمودار نشد و كس پيش ما نيامد مگر يكى كه امان مىخواست و امانش داديم و گفت : « هيچكس در شهر نمانده چرا نمىآييد ؟ » مردان از ديوارها بالا رفتند و شهر را گشوديم و چيزى در آنجا نبود و كس به جا نمانده بود بجز كسانى كه بيرون شهر به اسارت گرفتيم و از آنها و از آن مرد پرسيديم براى چه فرار كرده‌اند ؟ گفتند : « شاه كس پيش شما فرستاد و صلح عرضه كرد و شما جواب داديد كه صلحى ميان ما و شما نخواهد بود تا عسل افريدين را با اترج كوثى بخوريم » . و شاه چون اين بشنيد گفت : « وا ويلا ! فرشتگان به زبان اينان سخن مىكنند و از جانب عربان به ما جواب مىدهند ، اگر چنين نبود اين چيزى نبود كه از دهان اين مرد در آيد ، بس كنيم » . آنگاه سوى شهر دور تر رفتند . سعيد گويد : وقتى سعد و مسلمانان وارد بهر سير شدند ، سعد مردم را آنجا منزل داد و سپاه آنجا رفت و مىخواست عبور كند معلوم شد پارسيان كشتىها را ميان هورها و تكريت برده‌اند . و چون مسلمانان وارد بهر سير شدند ، و اين در دل شب بود ، سپيد بر آنها نمودار شد و ضرار بن خطاب گفت : « الله اكبر اين سپيد خسرو است همين است كه خدا و پيمبر او وعده داده‌اند . » و همچنان تكبير گفتند تا صبح شد .